خرید بک لینک
سلام به اونایی ک مثل ما هیچ چیزی جز عشقشون براشون مهم نیس..

مثلا اینکه ارشاد بیاد بگیرشون وبهشون گیر بدن و...

البته مدیونین اگه فک کنین ارشاد ب ما گیر داده هااا... هاا گفته باشم

بگذریم ..از سفرزیارتیمون بگم واستون:

ساعت ۷نیم شب بود ک من از خونه حرکت کردم به طرف شهری ک حدیث اونجا ترم تابستونشو داشت میگذروند۱ساعت بیشتر فاصله نداره تا خونمون..ولی من باید ۸ربع نهاینا اونجا می بودم آخه خوابگاه حدیث تا ۸بیشتر اجازه نمیداد واسه همینم حدیث باید ۸میومد بیرون و اگر اون موقع شب تنها منتظر میموند خطرناک بود واسه همین ماهم خو جو گیرو غیرتی ..پا رو تا آخرررر گذاشتیم رو گازک ی وقت کسی ب خانمم ما نگاه چپ نکنه.. حالا بگذریم ک یکی دوبارم باسرعت۱۴۰ تا میخواستم برم پیش خدا .. آره خیلی بحثش نکنیم آخه حدیث هنوزم نمیدونه.. بیخیال

ولی البته نمیشد تندم نیام آخه خانمم جیگرم قلبم لب خیابون تو شب تو دنیایی ک پر از گرگه تنها بود نههه نمیشد پامو از رو گاز بردارم ..همین طور ک گاز میدادم تلفنمزنگ خورد ک ..حدیث بود! ک ترسیده و پرشون میگفت حسین بدو فقط زود بیا تورخدا ک ی معتاد افتاده دنبالمو میخواد بهم شماره بده|:

ما میگی رگ گردن قولوپشتی زد بالاو مثل برق رفتم واسه دعوا.. حیف حیف ک وقتی رسیده بودم اون معتاده رفته بود.. خلاصه عزیزدلمو سوارکردیمو رفتیم واسه زیارت.. تو جاده تو اون تارییکی شب چقد دوتایی با آهنگ های (نقطه چین)..حال میداد..بعد از ۴۵دقیقه رسیدیم ب امام زاده اسم کامل امام زاده رو بنا ب دلایلی نمیگم ببخشید ولی مخففشو عیب نداره میگم..امام زاده اسی..بهله(-:

چادرو زدیمو همه چیزو مرتب کردیمو نشستیم تو اون هوای توپ واسه شام خوردن..به به..چ شامی درست کرده بود این خانم کدبانوی ما جاتون خالی .. خیلی خوش بو و خوش مزه و زیاد بود..از بس زیاد درست کرده بود این کدبانو ک گفتیم واسه فردا ظهرم بذاریم .. شامو ک خوردیم رفتیم تو چادر برای خوابیدن ...صبح شد.

چادرو جمع کردیم ک بریم ی شهر دیگه تو راه ی ظرف آش و سبزی گرفتیم و نشستیم زیر چندتا درخت لب جاده واسه صبحونه خوردن بذارید درمورد اینه ک گله گوسفندا اومدن باهامون همسفره شدنم خیلی نگم.. حدیث خانوم هم ذوق میکرد هم میترسید خخ

دوباره حرکت کردیم ...تو راه یه برکه میشناختم ک توش پرورش ماهی میدادن .رفتیم لب اون برکه .. تا رفتیم ی مار آبی دیدیم ک دومتریمون روی آب داشت شنا میکرد خیلی قشنگ بود.. بعد حدیث خانم هوس کردن سنگ بندازن تو آب ک ناگفته نماند نمینداختن بهتر بود..ماهم اونجا یکی از تکنیکای پرتاب سنگ روی سطح آب و بهشون یاد دادیم ک نمیدادیم سنگین تر بودیم خخخ

بعداز کلی عکس سلفی گرفتن از اونجا حرکت کردیم ب سمت اون شهر..به مرکز شهر ک رسیدیم تو یکی از پارکاش ک پراز سمور بود نشستیم.. من بلافاصله دراز کشیدمو سرمو گذاشتم روی پاهای حدیث جون بعد حدیث با اون دستای خواب آورش موهامو نوازش میکرد درحالی ک هم زمان تعریف هم میکرد وسطای صحبتش بودک من

خوابم برد..طبق معمول|:

بعد ک بیدار شدم دیدم عزیزدلم هنوز کنارم نشسته داره به من نگاه میکنه گذشته از این ک کلی عکس ازما درحال خروپف کردن گرفته بود( خو حدیث قربونت برم عکس گرفتی درست ولی واسه دوستات نفرس خووو آبروم میره..اله) یکم دیگه ک موندیم تصمیم گرفتیم ک بریم به همون شهری ک حدیث دانشگاه میرفت تو یکی از پارکاش بشینیم ..به پارک رسیدیم همه چیزو دوباره پهن کردیمو نشستیم ۱ساعتی گذشت ک یهو سروکله مهمونای ناخونده ینی همون برادارن گشت ارشاد پیدا شد... یکیشون اومد جلو گفت چ نسبتی دارین گفتم خانمم هستن و ..... بقیشو دیگه همه تجربه داشتن..بلاخره با ی ترفندی دست ب سرش کردیم رفت .. بعد زود همه چیزو جمع کردیم رفتیم ...

زیارتمونم قبول

پایان

برچسب: زیارت عاشورا,زیارت عاشورا صوتی,زیارت آل یاسین,زیارت ناحیه مقدسه,زیارت امام رضا,زیارت اربعین,زیارت امام حسین,زیارت جامعه کبیره,زیارت امین الله,زیارت وارث, نویسنده: بهراد سلطانی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 10:27

صفحه بندی