این یه هفته اخیر متفاوت ترین هفته رو داشتم... اتفاقات عجیبی افتاد....

بهترین قسمتش این بود که کلا با حسین بودم...

روزای خوبی بودن...اشنا شدن با یه گروه جدید...

بیرون رفتنا...

تولد ،

آتیش درست کردن،

موتورسواری با حسین ،(عاااالی بود)

قبرستون رفتن و حسابی ترسیدن!

خلاصه همه چی خوبه...

البته اگه از میان ترم ها بگذریم...

دیشب یه شب به یاد موندنی بود..

از لبو و باقالی خوردن گرفته تا شعر و شب زنده داری و آقا محسن و سیگار و .....

تازه دارم به شعر علاقه مند میشم..تجربه جدید و خیلی خوبی بود دیشب...

هرچند باعث شد خواب و بیداریم بهم بریزه...

امشب حدودا یکی دو ساعت با حسین حرفیدم...

از شدت سرما روی پشت بوم تبدیل به گلوله ی سبز پتو شده بودم اما حرف زدن حسابی چسبید..

خصوصا وقتی فهمیدم تونستم حسین رو آروم کنم!

خدا کنه هیچوقت حسین ناراحت و عصبانی نباشه چون اون لحظه انگاری که یه تکه از قلبم جدا میشه و دیگه هیچی سرجاش نیست...

حسین من اینقدر بهت نزدیکم که نمیتونم از دور بهت نگاه کنم  ازت تصویری تو ذهنم داشته باشم...

لمس حس بودن تو و نفس کشیدن تو کنارم برام کافیه تا بتونم بهترین تصویر دنیا رو از تو توی ذهنم مجسم کنم...

پس بدون دوستت دارم... نه فقط واسه حرف... بهت ثابت میکنم...

مث خودتم ............. عاشقم..............