خرید بک لینک
خیلی دلم میخواست بنویسم اما نمیدونستم کجا بنویسم که جز تو کسی دیگه حرفامو نخونه!

چند مدتیه انگار میون ما شکراب شده و هیچکدوم دلیلشو نمیدونیم...

هیچ دوس نداشتم ما یه روزی تا اینجا پیش بریم... 

یکی میگه دعاخور شدیم... یکی میگه دیوونه شدیم...

نمیدونم مشکل از کجاست

نمیدونم تو چرا اینقدر تغییر کردی و مشکل بزرگتر اینکه نمیدونم چرا من تغییر نمیکنم

نمیدونم این روزا که تصمیم گرفتی یه مدت منو تنها بذاری باید چیکار کنم

اشکال نداره من آرومم... چون وجدانم آرومه  

هرچی فکر میکنم میبینم خیلی احمقم... خیلی زیاد.

تمام این چیزا بخاطر احمقی منه

بخاطر یه چیز الکی تو تمام اعتمادتو نسبت به من از دست دادی در حالی که من خندم گرفته از همه چیز

ببخشید ولی تو اینقدر چشماتو بستی که فکر میکنی همه مثل منن

تو نمیدونی من چقدر تو رو دوس دارم و زندگیم تویی

اینایی که دارم میگم حرف کلیشه ای و تقلید از دیگران نیست

من دوستت دارم....  ولی عاشقت نیستم. فرقشو دقیقا نمیدونم. دوس داشتن خیلی برام بیشتر اهمیت داره چون میخوام باهات زندگی کنم... البته اگه هنوزم تو بخوای!

من حالم خوبه

یکم غمگینم اما خوبم

این تویی که داری منو از دست میدی حسین

پس مراقب باش

چون خودتم میدونی هیچکس نیست که تو رو به اندازه من قبول داشته باشه!

هیچکس ....

برچسب: نویسنده: بهراد سلطانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 2:39

صفحه بندی