آره افسانه بود عاشق شدن 

تو کتابا بود تو چشم هم گریستن 

خواب بود باهم دست در دست هم رقصیدن 

رویا بود با تو در یک شب بیدار موندن و صبح خوابیدن

محال بود با تو سفر کردن

خنده دار بود باتو خنده دار بودن

دیوناگی بود با تو خودرا دیوانه تصور کردن

جنون بود عاشق تو بودن 

اما 

اما 

اما

واقعی بود حس کردن حرارت لبهای تو روی لبانم..

آن غنچه ی سرخ آتشی باطعم شراب گیلاس

باانبوه ترک هایی چون رود جهنمی داغ 

بهشتی بود اصلا برای خودش لامذهب

 

واینگونه بود ک ورق زندگی ام  برگشت 

ومن دیگر 

افسانه ها را باور کردم 

مطالعه ام را بالا بردم  

هرشب با لباس خیس از عرق خوابیدم

رویا چقدر واقعی بوده و من نمیدونستم

وعجیب ممکن ساخت قفل چمدانت تصمیم سفریدنمان را

خنده دار بود باتو‌خنده دار بودن (-:

عاقلانه ترین کار دنیا بود باتو درزمستان بستنی خوردن 

وبلاخره 

....

...

..

مجنون شدم

 

مجنون

ای لیلی ترین دختر دنیا

 

 

 

 

نوشته شده توسط: مجنون تو